تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker کوچه خاطرات

کوچه خاطرات

من هنوز هستم.چه با مزه این وبلاگ منه.همینطوری خوشم اومد یک چیزی بنویسم توش.یعنی منم وبلاگ دارم.

خداحافظ معلوم نیست تا کی...........................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:26  توسط مامان دخترک  | 

نشستم پشت کامپیوتر.پیله کرده پاشم تا خودش بتونه عکس ببینه.هی میگه لِ لِ پا ، ماما پا که پاشم . منم میگم مامانی صبر کن الان پا میشم... چند دقیقه این مکالمه ادامه پیدا میکنه و بعد میره . با خودم میگم از خیرش گذشت !

یکهو میگه واااااااااااااااای و توجه منو جلب میکنه به سی دی هایی که از توی میز تلویزیون ریخته و دیده که هر دفعه این اتفاق افتاده من مثل فشنگ جمعشون میکنم!این دفعه هم همینطور.ولی چقدر سی دی ها مصنوعی ریخته شده ... نگاهش میکنم ،ورووجک پیروز شده ، پشت کامپیوتره و داره عکس هاشو می بینه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 19:1  توسط مامان دخترک  | 

هر وقت به ۲۶ مرداد فکر میکنم،اول یاد یک دختر بچه میفتم سر تا پا غرور ،گاهی  خندم میگیره ، گاهی عمیق تو فکر میرم...یاد تو میفتم سراپا سادگی و انسانیت و یاد خیلی چیز های دیگه...

میدونی،هر دو مون کم سن بودیم و من گاهی تعجب میکنم که حتی  با وجود سنمون چقدر محکم و عمیق زندگیمونو ساختیم! ساختیما!اساسی!از ریشه و پایه!

انقدر قشنگ ساختیمش و انقدر مواظبش بودیم و بهش رسیدیم که خیلی چیزها از زندگیمون فرار کردن ،خیلی زشتی هایی که در زندگی خیلی ها که دارن باهم زندگی میکنن میبینم ولی در زندگی ما وجود نداره... زندگی آروم و زیبایی داریم ...

به خاطر میزان احترام و اعتمادمون به هم وخیلی چیزهای دیگه،باید خدا رو هر روز شکر کنیم ...

و من واقعا و از اعماق قلبم از اینکه با تو هستم احساس آرامش،خوشبختی،خوشحالی میکنم.تو که اینهمه خوب و پاکی برای من و دخترک...تو که صبور مهربون وبا ایمانی . منظورم ایمان ظاهر نیست،ایمان قلبیه...

خوشحالم که در سرنوشت  اون دختر ۸ سال پیش ، با تو بودن رقم خورده بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:6  توسط مامان دخترک  | 

دختر کوچولوی من

الان بابایی زنگ زد و یاد بیست ماه پیش این روز و این ساعت کرد که تو رو بهش نشون دادن و تو با شنیدن صداش آروم شدی و من به یاد اون روز افتادم که تا یکی دو ساعت بعدش تو رو پیشم آوردن و زیبا ترین حس دنیا رو درک کردم.

حالا فقط چهار ماه مونده تا نی نی ما دو ساله بشه.از خدای مهربون میخوام سالهای سال برامون سالم و خوشبخت حفظت کنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 10:42  توسط مامان دخترک  | 

امروز دوتایی باهم که راه افتادیم بیرون ، نه با ماشین ،پیاده و تو لبریز شوق از ددر بودی و بی تاب خالت که حالا شده  "مو" ،ازت هی سوال میکردم و تو با اون صدای شیرینت جواب میدادی یاد موقعی افتادم که چقدر منتظر راه افتادنت بودم و یا وقتی که نوزاد چند ماهه بودی!واییییییی چقدر زود میگذره!یعنی بزرگ شدی؟آره تو این مرحله بزرگ شدی!

میشینی نقاشی های معنا دار میکشی .وای از کتاب خوندنت که میخوام بخورمت درسته که انقدر دقیق کتاب میخونی

فعل هایی که به کار میبری یکی "بو " یعنی برو ! یکی "ایا"یعنی بیا و "ایست و اپت" یعنی نیست و رفت!!!و "در " یعنی در بیار !حسابی همه چیز میگی .چند تا لغت با مزه انگلیسی هم بلدی .

غذاتم که مدتهاست با قاشق تر و تمیز خودت میخوری!و.......

و یک عالم چیز دیگه که برای دل من مادر در وصف نمیگنجه...تک تک اینها برای من یک دنیاست و با هیچ چیز عوضش نمیکنم همون اپل گفتنت، جوراب پوشیدنت کلاه سر گذاشتنت!به هیچ پدر و مادری برای عشقشون  و نوع ابرازش نباید خرده گرفت...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 16:45  توسط مامان دخترک  | 

صداي غمگينت چند ماهي ست كه تو گوشمه.دوست كوچك من!  شروع زندگي مشتركم همزمان شد با شروع دانشگاه و دوستی با تو.و چه درس ها كه ازت نگرفتم... درس زن زندگي بودن ، درس مادر بودن ،درس خانم بودن ، درس عشق به يك چهار ديواري سه نفره ! ميديدم كه چطور دلت براي زندگيت ميتپيد. گاهي بهت مي خنديديم.رومانتيك!!!چه روزهايي بود يادته؟ ريز يادته؟زنگ هاي ناهار جيم شدنامون به تجريش و سر از زيروتن در آوردن هامون يادته؟تو تنها كسي بودي كه باهات غرور رو ميگذاشتم كنار و راحت به اون لباسهاي كوچولو نگاه ميكردم و ميرفتم تو رويا! شنبه ها و خانم صعودي پور و ترس از بشقل يادته؟بشقل! دو روز پيش از تو خيابون سراغشو گرفتي! يادته اون روز هاي شاد ؟ نه!انقدر سر در گمي كه يادت نيست ،حواست نيست!

من از تو اين تصوير رو داشتم و حالا مثل يك كابوس ديده، شدم!

ديروز دادگاه تو بود.برام پيغام گذاشتي كه نيامد!مي آمد!چه فرقي ميكرد؟دادگاه؟ داد؟عدل؟ چه بي معنا!اون هم براي تو!كدوم دادگاهي ميتونه حق تو رو پس بگيره؟حق خانمي و صبوريتو . حق زن بودنت رو . و کدوم دادگاه حق اون دستاي كثيفي رو كه به روي تو بلند شد ، اون صداي زشتي رو كه غرورت رو شكست!بهش میده؟ كدوم دادگاهي بعد از رهايي به تو پناه ميده؟ كه از نگاههاي كثيف جامعه نسبت به يك زن تنها به دور باشي؟دادگاه؟داد؟كي به داد تو ميرسه؟كي حق تو و هستيت رو ميده؟

نترس دوست مغرور من !منم يك زنم با غرورهاي زنانه!ديروز همزمان با دادگاهت! زير دوش آب براي زندگيت گريه كردم.نگذاشتم اشكم پيدا بشه. به آب سپردمش تا با خودش ببره! هيچ كس نبايد بدونه كه تو پر از دلهره و تشويشي !تو قوي هستي و خدا با توست ...

و اينك تويي زني تنها در آستانه فصلي سرد...

كاش همش يك خواب بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:43  توسط مامان دخترک  | 

صبح كه از خواب بيدار ميشم و تو هنوز خوابي اول به صورت زيبات نگاه ميكنم و ميبوسمت و نيرو ميگيرم.نگاهي به اطرافم ميكنم. چقدر با اومدنت همه چيز تغيير كرده ، همه چيز زيبا تر شده !

يك شيشه شير و كتاب لالايي هاي نيني كوچولو بين بالش من و بابايي ! چند تا كتاب و عروسك پايين تخت! و يك عالمه رنگ... چه خوشرنگ تر كردي زندگيمونو عروسكم .

تابت رو كنار ميزنم و ميام بيرون . مداد رنگي هات و دفتر نقاشيت و جاي دستات روي ميز. انگور ها يا به قول خودت "اگور "هايي كه ديشب خوردي و همه جا زير پاهاي كوچولوت له شده. كتاب ها و عروسك هات رو تند جمع ميكنم و ميگذارم سر جاهاشون.لگه انگور ها رو تميز ميكنم.مداد رنگيهاتو توي جعبش ميريزم و كنار دفترت روي ميز ميگذارم.لگو هاتو جمع ميكنم و خونه رو براي يك روز ديگمون آماده ميكنم.حالا همه چيز سر جاشه ميتوني از اول شروع كني! اعتراف میکنم که گاهی از این همه شلوغی به خصوص آخر شبها کلافه میشم و گاهی هم میخوام کلکی جور کنم که مثلا کمتر وسایلت رو بریزی ولی باور کن هیچ چیز تو دنیا برام قشنگ تر از دیدن نشاط و بازی و کتاب خوندن و نقاشی کردن تو نیست...

صبحانتو آماده ميكنم و مواد ناهارتو از فريزر در ميارم!

ميشيتم پاي كامپيوتر و يا كتابمو ميخونم و تو دلم با خودم ميگم  :  پاشو ديگه  مامان دلم برات تنگ شده!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:36  توسط مامان دخترک  | 

دخترکم

بعضی روزها مثل دیروز سردرگم میشم. میترسم وظایفم ،اون چیزهایی که حق  توست رو درست انجام ندم . می خواستم بهترین کودکی رو برات بسازیم . میدونم کمال مطلق نمیشه ... هیچ کس و هیچ چیز بهترین نیست ...بهترین در نوع خودمون رو باید خواست  ... یک کودکی شاد و پر از آرامش و سلامت .  باباییت از صبح تا شب برایت ، برامون زحمت میکشه ، بزرگتر که بشی برایت  تعریف خواهم کرد...

اما بعضی کارها وظیفه منه که از صبح تا شب با تو هستم. 

گاهی بلند پروازی میکنم و گاهی  ساکن میشم. دیروز  یک روزه به دنبال بهترین استخر ، بهترین مهد کودک ، بهترین کلاس موسیقی .........بودم .

دیروز دنبال بهترین ها بودم . بعد سر از سرزمین عجایب در آوردیم . وقتی دوتایی تنها مسافر های قطارش بودیم و من می خوندم و تو نانای میکردی وقتی شادی تو رو میدیدم با خودم عهد بستم که ساده و منطقی باشم. نه این وری نه اون وری !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 20:33  توسط مامان دخترک  | 

نی نی من ۱۹ ماهه شدی .مبارک باشه. عروسکم خانم شدی ! کدوم نوشته ای می تونه  وصف عشق منو  بکنه؟ کدوم عکسی شیرینی تو رو به تصویر میکشه؟ کدوم فیلمی حقیقت توست؟اینها همه بهانه است و یادگار ... دنیا رو با نگاهت با بغل کردنت و ام خواستنت، با چشم تو چشم دوختنت و قهقهه های نازت ،با بوسیدنت و ددر بردنت و موش شدنت ، با ژی کردنت و کتاب خوندنت ، با مهربونی و دل پاک کوچولوت... عوض نمیکنم .

همیشه سلامت باشی و بخندی گلکم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 2:8  توسط مامان دخترک  | 

دیر خوابیدن . تربیت . قطره مولتی ویتامین و آهن . شربت روی . تربیت . لباس های تمیز . غذای خوب . بازی و گردش . اتو . خونه تمیز . ظرف های شسته . تربیت . پارک . اسباب کشی . دکوراسیون . شربت تقویتی . تربیت . تولد ۲ سالگی . کیک دورا . مهد کودک . کار و شغل . مسواک زدن درست . حرف زدن و جمله ساختن . دلشوره های تکراری . ذوق های بچه گانه . تربیت . درمانده شدن موقع گریه . عشق . رژیم . نانای . کتاب . .........................................................................................................
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:44  توسط مامان دخترک  |