خداحافظ معلوم نیست تا کی...........................
یکهو میگه واااااااااااااااای و توجه منو جلب میکنه به سی دی هایی که از توی میز تلویزیون ریخته و دیده که هر دفعه این اتفاق افتاده من مثل فشنگ جمعشون میکنم!این دفعه هم همینطور.ولی چقدر سی دی ها مصنوعی ریخته شده ... نگاهش میکنم ،ورووجک پیروز شده ، پشت کامپیوتره و داره عکس هاشو می بینه!
میدونی،هر دو مون کم سن بودیم و من گاهی تعجب میکنم که حتی با وجود سنمون چقدر محکم و عمیق زندگیمونو ساختیم! ساختیما!اساسی!از ریشه و پایه!
انقدر قشنگ ساختیمش و انقدر مواظبش بودیم و بهش رسیدیم که خیلی چیزها از زندگیمون فرار کردن ،خیلی زشتی هایی که در زندگی خیلی ها که دارن باهم زندگی میکنن میبینم ولی در زندگی ما وجود نداره... زندگی آروم و زیبایی داریم ...
به خاطر میزان احترام و اعتمادمون به هم وخیلی چیزهای دیگه،باید خدا رو هر روز شکر کنیم ...
و من واقعا و از اعماق قلبم از اینکه با تو هستم احساس آرامش،خوشبختی،خوشحالی میکنم.تو که اینهمه خوب و پاکی برای من و دخترک...تو که صبور مهربون وبا ایمانی . منظورم ایمان ظاهر نیست،ایمان قلبیه...
خوشحالم که در سرنوشت اون دختر ۸ سال پیش ، با تو بودن رقم خورده بود...
الان بابایی زنگ زد و یاد بیست ماه پیش این روز و این ساعت کرد که تو رو بهش نشون دادن و تو با شنیدن صداش آروم شدی و من به یاد اون روز افتادم که تا یکی دو ساعت بعدش تو رو پیشم آوردن و زیبا ترین حس دنیا رو درک کردم.
حالا فقط چهار ماه مونده تا نی نی ما دو ساله بشه.از خدای مهربون میخوام سالهای سال برامون سالم و خوشبخت حفظت کنه...
میشینی نقاشی های معنا دار میکشی .وای از کتاب خوندنت که میخوام بخورمت درسته که انقدر دقیق کتاب میخونی ![]()
فعل هایی که به کار میبری یکی "بو " یعنی برو ! یکی "ایا"یعنی بیا و "ایست و اپت" یعنی نیست و رفت!!!و "در " یعنی در بیار !حسابی همه چیز میگی .چند تا لغت با مزه انگلیسی هم بلدی .
غذاتم که مدتهاست با قاشق تر و تمیز خودت میخوری!و.......
و یک عالم چیز دیگه که برای دل من مادر در وصف نمیگنجه...تک تک اینها برای من یک دنیاست و با هیچ چیز عوضش نمیکنم همون اپل گفتنت، جوراب پوشیدنت کلاه سر گذاشتنت!به هیچ پدر و مادری برای عشقشون و نوع ابرازش نباید خرده گرفت...
من از تو اين تصوير رو داشتم و حالا مثل يك كابوس ديده، شدم!
ديروز دادگاه تو بود.برام پيغام گذاشتي كه نيامد!مي آمد!چه فرقي ميكرد؟دادگاه؟ داد؟عدل؟ چه بي معنا!اون هم براي تو!كدوم دادگاهي ميتونه حق تو رو پس بگيره؟حق خانمي و صبوريتو . حق زن بودنت رو . و کدوم دادگاه حق اون دستاي كثيفي رو كه به روي تو بلند شد ، اون صداي زشتي رو كه غرورت رو شكست!بهش میده؟ كدوم دادگاهي بعد از رهايي به تو پناه ميده؟ كه از نگاههاي كثيف جامعه نسبت به يك زن تنها به دور باشي؟دادگاه؟داد؟كي به داد تو ميرسه؟كي حق تو و هستيت رو ميده؟
نترس دوست مغرور من !منم يك زنم با غرورهاي زنانه!ديروز همزمان با دادگاهت! زير دوش آب براي زندگيت گريه كردم.نگذاشتم اشكم پيدا بشه. به آب سپردمش تا با خودش ببره! هيچ كس نبايد بدونه كه تو پر از دلهره و تشويشي !تو قوي هستي و خدا با توست ...
و اينك تويي زني تنها در آستانه فصلي سرد...
كاش همش يك خواب بود!
يك شيشه شير و كتاب لالايي هاي نيني كوچولو بين بالش من و بابايي ! چند تا كتاب و عروسك پايين تخت! و يك عالمه رنگ... چه خوشرنگ تر كردي زندگيمونو عروسكم .
تابت رو كنار ميزنم و ميام بيرون . مداد رنگي هات و دفتر نقاشيت و جاي دستات روي ميز. انگور ها يا به قول خودت "اگور "هايي كه ديشب خوردي و همه جا زير پاهاي كوچولوت له شده. كتاب ها و عروسك هات رو تند جمع ميكنم و ميگذارم سر جاهاشون.لگه انگور ها رو تميز ميكنم.مداد رنگيهاتو توي جعبش ميريزم و كنار دفترت روي ميز ميگذارم.لگو هاتو جمع ميكنم و خونه رو براي يك روز ديگمون آماده ميكنم.حالا همه چيز سر جاشه ميتوني از اول شروع كني! اعتراف میکنم که گاهی از این همه شلوغی به خصوص آخر شبها کلافه میشم و گاهی هم میخوام کلکی جور کنم که مثلا کمتر وسایلت رو بریزی ولی باور کن هیچ چیز تو دنیا برام قشنگ تر از دیدن نشاط و بازی و کتاب خوندن و نقاشی کردن تو نیست...
صبحانتو آماده ميكنم و مواد ناهارتو از فريزر در ميارم!
ميشيتم پاي كامپيوتر و يا كتابمو ميخونم و تو دلم با خودم ميگم : پاشو ديگه مامان دلم برات تنگ شده!
بعضی روزها مثل دیروز سردرگم میشم. میترسم وظایفم ،اون چیزهایی که حق توست رو درست انجام ندم . می خواستم بهترین کودکی رو برات بسازیم . میدونم کمال مطلق نمیشه ... هیچ کس و هیچ چیز بهترین نیست ...بهترین در نوع خودمون رو باید خواست ... یک کودکی شاد و پر از آرامش و سلامت . باباییت از صبح تا شب برایت ، برامون زحمت میکشه ، بزرگتر که بشی برایت تعریف خواهم کرد...
اما بعضی کارها وظیفه منه که از صبح تا شب با تو هستم.
گاهی بلند پروازی میکنم و گاهی ساکن میشم. دیروز یک روزه به دنبال بهترین استخر ، بهترین مهد کودک ، بهترین کلاس موسیقی .........بودم .
دیروز دنبال بهترین ها بودم . بعد سر از سرزمین عجایب در آوردیم . وقتی دوتایی تنها مسافر های قطارش بودیم و من می خوندم و تو نانای میکردی وقتی شادی تو رو میدیدم با خودم عهد بستم که ساده و منطقی باشم. نه این وری نه اون وری !
همیشه سلامت باشی و بخندی گلکم...![]()


